به انتظار زمانی نشستم و رفتم دل از نگار به حسرت گسستم و رفتم
نکـرده ایم مــراعـاتِ آشنایی ها از این مـراوده طرفی نبستم و رفتم
نمی شود دل وچشم ازنگار برداری دل و دو دیده براو سخت بستم و رفتم
شبیهِ شاخة ی پیچیده در تهاجم باد به لرزه آمده چندی شکستم و رفتم
کـم و زیاد نمودم توازن شعرم حساب کار نیامـد به دستم و رفتم
ایکاش سینه اینهمه اندوه وغم نداشت! یا دور چرخ حادثه ها دمبدم نداشت
ای کاش دائم اینهمه این دست روزگار درحق آدمی ســرجور و ستم نداشت
هرکس که می رسید به پاییز زندگی چون کودکیش کاش غم بیش وکم نداشت
گاهی حوادث اند دل آزار و هولناک داغی دلم خـــراب تر از داغ بم نداشت
هـــرگز ز الــتـزام موافـــق جـدا مشو جامش اگر نبود که آوازه جم نداشت!
--------------------------------------------------
انتظار
=============
دوراست هـرکه ازتو، دلش تنگ میشود دلگــیر قیدِ مــدّت و فرسنگ میشود
می میرم از فراق تو و زنده می شوم درمن میان یئس و طلب جنگ میشود
هرهفته ای که شایعه شد آمدن ، تو را یکـــروز بعد پای خبر لنگ میشود
چشمم اگر سفید شد از طـــــول انتظار گوشم دوباره مـنـتـظر زنگ میشود
هـــروقت آمدی به یقین میشود بهار خوبی به بین جامعه فرهنگ میشود
جا ییکه(بیکی)است ولی امن وعیش نیست ساحل به بیم وموج هماهنگ میشود
حرف من وشماست که گفته است شاعری «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود!»
ساعت
--------------------
یک عدد ساعت خریدم شیک بود وبود نو ظاهرش عالی ولی می رفت این ساعت جلو
ساعت دو عقربه میرفت روی پنج وشیش یک،دو،سه،می تاخت ساعت مثل اسب تندرو
رفتم و دادم به د کانّدار فوری ساعت و گفتمش پولم بده این که نمی ارزد به جو
خواست تنظیمش کند گویا نه پیش چشم من گفت چندی باید این اینجا بماند تو برو
بندوبست ساعتی دررفته، و قتش میگرفت داشت می چسباند آن را با کمی چسب اتو
بعد چندی آمدم ساعت گرفتم ، بین عجب! بود حالا ساعت ما عکس قبلش کند رو
اعتدال وکوک وتنظیمش به هم هم ریخته یا که بود آهسته یا می گشت در حال بدو
حال این ساعت برای ما نمی ارزید هیچ بایدش انداخـــت در آب و ممّر زیر نو
اعتدالش هرکه برهم میخورد اینجوریست کم بها می گـــــردد و بی اعتماد و بل بشو
-----------------------------------------------
فرار
تا مدّعی به ما نزند ، تیغ دشمنی ترک نزاع و همهمه کردیم و الفرار
دنبال کار خویش گرفتیم بی امان وزگیرو دار مخمصه رفتیم بر کنار
جاییکه های وهوی وزد وخوردودشمنیست امکان ندارد اینکه بگیری درآن قرار
غوغا شود ز گفته و اعمال نا روا حرف رکیک باعث رنجست وکارزار
بگریز ازدو دشمن و دایم بهوش باش ازنفس و دشمنی که تو را هست همجوار
سخت است بین خلق، بحق حکم و داوری کم درصدند مردم حقپوی و حق مدار
آنجا که جنگ و جبهه و فیض شهادتست ننگ وخیانت است ، نباشی چو پایدار
( بیکی) بیا و دور شو از شّر و مفسده یاچاره کن شرارتِ ذی الجور ، یا فرار
============================
کتاب
=============
عالمی حرف است ، دراوراق و در متن کتاب ! می دهد معنا و مضمون درون را بازتاب
با سکوت خود هزاران حرف دارد با همه میکشد فریاد گاهی با سکوت خود کتاب!
هرکه می خواند کتابی ، می برد حظّی از آن طالبِ فیض اند ، موجـودِِ زمین از آفتاب
هر شکاری قابل تعقیب و دام و دانه نیست! صید می باید به دل برپا کند دود کباب!
ای بسا مضمون عرفانی که در لفّاف لفظ مستتر کردند در رمز و تعابیر شراب
یا به عشق یار گفتند و جنون و وصل وهجر یا به خطّ وخال وابرو ، یا به زلف و پیچ و تاب
با کتاب خوب سرکردن غنیمت بردن است تشنه آبِ صاف می خواهد ، نمیخواهد سراب
لب به هر جامی منه بر عادت دردی کشان جرعه ای در یاب "بیکی" از می وصهبای ناب
-------------------------------------------------------