|
||||||||||||||||
|
محـّرم =========================== بر ماه هاي سال محـّرم مــقدّم است ديباچه بــرکتاب گلستان ماتم است شد يا حسين و کرببلا ورد هـر زبان فرهنگ جاودانه و واگويه ي غم است رنگ عزا گرفته ،غم افزا شده است شهر! سيل سرشک ديده سرازير هردم است گوش و زبان اگرچه بگو يند و بشنوند ناگفته هاي واقعه تاريک و مبهم است از آب و آتش است خيام حــرم ملول آزردگي به روز اسيري مسلّم است از ظلم و ظالم است زميني هراسناک توجيه ظلم ، دغدغه ي اهل عالم است ----------------------------
به انتظار زمانی نشستم و رفتم دل از نگار به حسرت گسستم و رفتم نکـرده ایم مــراعـاتِ آشنایی ها از این مـراوده طرفی نبستم و رفتم نمی شود دل وچشم ازنگار برداری دل و دو دیده براو سخت بستم و رفتم شبیهِ شاخة ی پیچیده در تهاجم باد به لرزه آمده چندی شکستم و رفتم کـم و زیاد نمودم توازن شعرم حساب کار نیامـد به دستم و رفتم
دلم گـرفته و انگـيزه ي سـفر دارم هواي کوي شما اي رضا به سر دارم همين که نيت و شرط سفر محقق شد به طول راه کجا بيم از خـطر دارم ------------------------------------- ۱۳۸۸/۸/۸
دعای فرج ==================== بـرای چشم مگو گـریه ام ضــرر دارد دعـا بــه دیده ی تـر بیشتر اثـر دارد (( بخوان دعای فرج را که مهدی زهرا ( ع) به پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد )) چقدر دیده بدوزد به راه ، صبح و مسا عـزیزی آنکه همه عمر در سفر دارد زمانه خار و گل و نوش و نیش و شادی وغم وَ نقطه چین ... چقدر چیز ها دگر دارد به بند ظلم به هرجا کسی گرفتار است بگو که شام سیاه از پی اش سحر دارد کسی به مقصد خود میرسد سلامت و امن که در مسیر ارادت به راهـبر دارد به انحراف و به بیراهه هرکه می تازد به تا ختن چه بسا روی بـر خطر دارد کسی که درک نکرده است دردما (بیکی) گمان مبر کــه ز حال شما خبر دارد
در سوک آذر یزدی ============== مارا چه درسراست و فلک راچه درسراست ! باید راضا شویم بــر آنچه مقدّر است مـﺄیوس از اراده نگشتیم و آرزو نا چار را به موضع تسلیم بهتراست این روزها به غـم بنشسته است شهریزد دلـها بــرای آذر یــزدی مکـدّر است در جای جای یــزد اگـر بنگری ، همه عکس و نماد و صحبتِ استاد آذر است دیدم کتاب آذر یـــزدی بـه پیشخوان در شعر و قصه اش عسل وقندوشکر است تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت ، هان از گلشن ادب گلی افسوس پرپر است ! زین جـرگه رفته اند عـزیزان یکی یکی بعد از فـلان ، فراق فـلان روز دیگر است ذی قیمت اند مــردم دانا به هر زمان گنج زمین اگرچه زر و درّ و گوهر است پیچیده است عــطر گل عشق در فضا عالــم پـر از تـرنـّم « اللهُ اکبر» است ------------------------
منِ کنار تو دیگـر چه چیز کم دارد تو چون جدا شوی ازمن چقدرغم دارد! ضمانتی به دوام و قوام آدم نیست حقیقت است که تعبیرآه و دم دارد نه ممكن است كه از سرنوشت بگریزی کمین حادثه این چـرخ دمبدم دارد همیشه آه و غم و غصّه و دلازاریست مدام سير فلك روي بر ستم دارد به خیروخَلقِ اثر هرکه باشدش توفیق به فوتِ خویش،کجا روی برعدم دارد! -------------------------------
جرج ---------------------------------------- به جام و شیشه نمی آبجو ندارد جرج به کیسه لیر و دلار و پزو ندارد جرج همیشه مایل بر حوزة کلاسیک است به کیف و دفترخود شعرنو ندارد جرج وفور رشته و انواع تیم ورزشی است علاقه و هنری جز به دو ندارد جرج زمانه داده به او مشت و مال بسیاری دگـر توان شنا و جـودو ندارد جرج به آرزوی درو کشت می کـــند زارع به کشته نیز خیال درو ندارد جرج شده است خرمن مردم پر از گل گندم به کیل وکشته دوتادانه جو ندارد جرج به اعتدال شده دخل و خرج او تنظیم به غیر بانک به جایی گرو ندارد جرج سرش نمی شکندسنگ وخشتِ دیواری به کوچه ای که بیا و برو ندارد جرج کسیکه مالک باغ است و مِلک تاکستان بگوید ازچه یکی برگ مو ندارد جرج تمام قافیه ها رسمی اند در این شعر نمونه . آب به گفتار اَو ندارد جرج ----------------
بمناسبت آزاد سازی خرمشهر ====================== شکر خـدا که دشمن بعثی زبون شده است با خواری خجالت از ایران برون شده است یاد حماسه ، هان نشود محو خاطــری! حالا که شهر خـّرم و عاری زخون شده است
من آرزو دارم ================================== کجاست شعر تری که من آرزو دارم که دارد آن شکری که من آرزو دارم کجاست میوه ی جالیز و نوبر فصلی بـهـار پـرثمری که من آرزو دارم امید روشنی ام هست و ترس تاریکی کی آید آن سحری که من آرزو دارم پر است از جریانهـای پر خطــر دریـا نباشدش گهـری که من آرزو دارم بخشکسالی هشتادوهفت جایی نیست طنین جوی وجری که من آرزو دارم اگرچه منظر زیبا و بوستان کم نیست کمست آن شجری که من آرزو دارم کسیکه خار بکارد به جای گل در باغ بسوزدش شرری که من آرزو دارم هنر وری که نپرورده است زیبایی ندارد آن هنری که من آرزو دارم همانکه محرم اسرار عالم غیب است کی آرد آن خبری که من آرزو دارم دو دیده و دل ما را یقین کند روشن ظـهور نـو سفری که من آرزو دارم ---------------------------
گذشته ================ بهاری شو ، ای جان ، زمستان گذشته گذشته ، چه سخت و چه آسان گذشته پیاپی بیاید بـهار و زمستان دیگر پیاپی هم اینها فـراوان گذشته اگر ، جان عزیزاست و ذی قیمت ، امّا بـرای هـدف آدم از جـان گذشته مگو آهِ مظلوم بی دود و سرد است بسا تـیر آهش ز کیهان گذشته گلی که به شا باش بـر سر بریـزند چه سخت از سر خـیر گلـدان گذشته ! -------------------------------------------------
امید امید ================= وجود ما پر است از فیض امـّید خدا این را به ما از لطف بخشید زمین دائم به گشت امید واراست به گردیدن بگیرد نور خورشید قمر دلبند و مشتاق زمین است ندارد کار با کیوان و ناهید عجب مهواره ای مـّلی در ایران بدست خبره ی فن خلق گردید محقّق شد یکی از آرزوهــا از این رو صانعش«امّـید» نامید چو شد پرتاب این مهواره دردم فضای آسـمان را در نوردیـد به هنگام رها گشتن ز موشک بسا از هیبتش افـلاک لـرزید کـران آسمان را خوب پیمود به سرعت درمدارخویش چرخید خبرها ز آن به عالم منتشر شد به شرق و غرب این اخبارپیچید دل ملت از این توفیق شد شاد دل بعضی از این پرتاب رنجید یکی خوشنود گشت ازسازوکارش یکی از رمـز و راز کار ترسید به هــرجا بود ایرانی شنیدم به خود از بابت « امید » بالید جهانش با تحیّر کـــرد باور نمودش مـردم بسیار تایید !
آب آب ======== بهـار و بوستان زندگی ، خرّم به آبست ... بدون آب ، هـرجا بود ، آبادی خرابست کویرخشک لَه لَه می زند از گرمی خورشید ... برای ابـر و باران سینه اش دائم کبابست
فـرار باید از آنجا ، که نیست جای قرار اگر قــرار نـــداری گذار پا به فرار شکارچی به کمین می رود نهان ازصید به حیله ، تا نگریزد غزال حین شکار مهار اسب و شتر دانی از چه می گیرند که تن به کار دهد ،کی دهدبدون مهار کنار خار گلست ایمن از تهاجم دست خطر به گل رسد آنجا که خار رفت کنار قــمار باز به امـیّد بـُـرد می بازد ! تــمـام زنـــدگی مـا نبود غــیر قمار قطار عمر روان بر مسیر یکطرفه است مهیب ودورودراز است خطِّ سیر قطار بهار سبز به دیوان شاعران کم نیست چقدرپنجره بازاست رو به سمت بهار!
ضمیرهای( من و تو ) کنار هم بگذار بـرای مصلحتی واو بینشان بردار اگر چه عدّه ای ایراد از تو می گیرند چقدر کار ولی از تو یاد می گیرند !
مناجاتی =============== به لطف خود خدا یا نائلم کن و گر نا قابلـم من ، قابلم کن گناه و جرم بی اندازه دارم به بخشش آنچه شایدشاملم کن همه سر تا به پا غرق نیازم به استغنا الــــها قائـلم کن نجات ازجهل وازگمراهی ام ده فزون از فضل حتّی حاصلم کن شکسته زورقی مانم به دریا روان سالم به سوی ساحلم کن بدون تکیه جسمی نیست برجا؟ بلندا دست قــدرت ، حایلم کن جهان ماپراست ازخوب و از بد خدا وندا به خوبی مایلم کن همیشه حق و باطل روشنم نیست محقِّق بین حق و باطلم کن رها از وصل و هجر این و آنم به خوبان دو عالم واصـلم کن به عقل خود همه دارند دعوی الـها ، گفت ( بیکی) عاقلم کن -------------------------
من استعداد طنز و فکاهی ندارم . همین طور علاقه چندان به سرودن این طور کارها ، این گفته ناقابل دارم که تقدیم میکنم . ماجراي چوپان دروغگو ======================= هزاران گلّه با چوپان خويش است فراوان گوسفند و گرگ و ميش است يکي چوپان خروس بي محل شد دروغي گفت و آن ضرب المثل شد دروغش چون که رسوا کرد آنجا به شهر آمد ، بريد او دل ز صحرا يکي پـرسيد از او نزديکِ بازار کِه اِي تو ؟ گفـت : دهقان فداکار ! --------------------------------
خود گویه =========================== گاهی به خود آهسته چنین میگویم بی خیر مباش ، شر نباشی ، بهتر امــیّدی اگـر نبود از بهبودی از اینهم اگـر بتر نباشی ، بهتر آنجا که خبردار شدن مصلحت است از جامـعه بی خبر نباشی ، بهتر مانند مسافــریم مـا در هر حال بی همدم و همسفر نباشی ، بهتر راه خــــــــطر آلـــــود نباید رفتن از حوزه ی عـدل در نباشی، بهتر هرکس که هلاک شد براهی، هشدار دنبالـه رو اش اگر نباشی ، بهتر آنجا که فلانست و فلانست و فلان ! از فایده بـهره ور نباشی ، بهتر هنگام وفور نعمت و میوة فصل حسرت به دل از ثمر نباشی بهتر یوســف بفروشند اگـر در بازار دلبسته به سیم و زر نباشی ، بهتر جایی که نکویی به نمک بودن هست ( بیکی) تو اگر شکر نباشی ، بهتر --------------------------------------------
از هر دری2 =========================== سفیرعشق چه خوبست خوشخبر باشد بـهار عمر پر از سبزه و ثمر باشد
قدس شریف دستت نمی رسید به باروت و بر تفنگ ! هی چکمه پوش معرکه را میزدی به سنگ روزی که دست غیب در آید به یاریت خالی مباد خان و خشاب تو از فشنگ !
بي خيال ========================= چون آب صاف وآينه پاک وزلال باش از گیر و دار و غصّة دل بي خيال باش مثل نشسته شبنم بالاي برگ و گل وابستة لطافت و حسن و جمال باش هان اي کوير تشنه باران رحمتي ! دلبند حوضخـــانة سمت شمال باش نايد دگرگذشته وآينده پيش روست با حال و فکر آمدن ماه و سال باش هرميوة زياده رس افتد ز شاخ خویش نه پخته تر ز پخته و نه کال کال باش
|
|
|||||||||||||||
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by beiky14.Blogfa.com Design by m-them | ||||||||||||||||